تبليغاتX
ایستگاه دختر و پسر شرقی
ایستگاه دختر و پسر شرقی
یاور همیشه مومن
 

شهید

چون هفته دفاع مقدس یه پست گذاستم بنام شهدا که هرچی داریم از غیرت و مردونگی شهدا داریم 

تعدا زیادی وجد دارند که:

عکس شهدا را می بینند اما عکس شهدا عمل می کنند

یه خلاصه از شهید حسین فهمیده گذاشتم که بیشتر به خودمون بیایم چون تعداد زیادی بزرگتر یا کوچیگتر یا همسال حسین فهمیده هستن که تو این دوران زندگی میکنند براحتی اما.......

 رهبرما آن طفل سیزده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگ تر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید."

( امام خمینی )

نحوه شهادت

در جریان حمله به خرمشهر، حسین می بیند که تانکهای عراقی به سمت رزمندگان اسلام هجوم آورده و درصدد محاصره و قتل عام آن ها هستند. او در حالی که چند عدد نارنجک به کمرش بسته و تعدادی را در دستش گرفته بود به طرف تانک ها حرکت می کند. تیری به پای او می خورد و مجروح می شود. بدون هیچ تردید از لابلای تیرها، خود را به تانک پیشرو رسانیده و با نارنجک، تانک را منفجر می کند و خود نیز تکه تکه می شود. پس از انفجار، نیروهای دشمن گمان می کنند که حمله ای صورت گرفته، روحیه خود را می بازند و به سرعت تانکها را رها کرده، فرار می کند. در نتیجه محاصره شکسته می شود و پس از مدتی نیروهای کمکی سرمی رسند.

                     برای شادی شهدای عزیز هرکس این آپ میخونه یه فاتحه بحونه

دوشنبه چهارم مهر 1390 | 20:28 | مهرزاد |
 

پشه  ها زمستون کجا میرن ؟؟؟

 

جواب : پشه ها تو فصل گرما تا میتونن زادو ولد میکنن تا یه لشکر مجهز درست کنن بعد زمستون که میرسه همشون باهم میمیرن . هوا که گرم میشه این لشکرشون می ریزن بیرون می افتن به جون ما

ممنون که جواب داید به سوالم  

شنبه نوزدهم شهریور 1390 | 14:5 | مهرزاد |
حکایت

روزی یه نفر با عجله میرفت تا به نماز برسه اما وقتی رسید شیخ گفت دیر رسیدی تمام شد

 

مرد گفت    "  آه  "

 

شیخ گفت من راضی هستم این آهی را که کشیدی به من بدهی من تمام نمازم را به تو میدهم

 

 "" گاهی وقتا پشت به آه گفتن خیلی چیزا و حرفا هست که فقظ خودت میدونی  "" 

سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 11:26 | مهرزاد |
 

"""محبت حکایت یخ فروشی هست

 

 که ازش پرسیدن فروختی

 

 گفت:

 

 نخریدن تموم شد

 

جمعه بیست و یکم مرداد 1390 | 22:31 | مهرزاد |
بخونید و عمیق فکر کنید:

۴ چیز  هست که نمی توان آنها را بازگرداند :

 

 سنگ  ...............  پس از رها شدن

 

 حرف   ............... پس از گفتن

 

موقعیت ............ پس از پایان یافتن

 

 زمان    ............... پس از گذشتن

 

من با زمان قرارهمزیستی  مسالمت آمیز گذاشته ام

 که نه او مرتبا مرا دنبال کند

نه من از او فرار کنم

بالاخره روزی به هم خواهیم رسید.

 

                                                                     ( ماریو لاگو)

 

 

وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد

 که می توان مرتکب شد چرا باید

 همان قدیمی ها را تکرار کرد.

                                                                          ( راسل)

شنبه یکم مرداد 1390 | 19:39 | مهرزاد |

بزرگترین مرد

وصيت نامه داريوش كبير

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده
 
اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

 افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

 امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

سه شنبه چهاردهم تیر 1390 | 19:40 | مهرزاد |
بخونید قصه رو وقتی نمیگیره

قصه 4 شمع

چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو میکردنند محیط به قدری ارام بود که گفتگو  شمع ها شنیده میشد

اولین شمع میگفت من دوستی هستم  اما هیچکس نمی تواند مرا شعله ور نگه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد ( شمع دوستی کم نور و کم نورتر شد وخاموش گشت )

شمع دوم گفت من ایمان هستم اما اغلب سست می گردم و خیلی پایدار نیستم (در همین حین نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد )

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد من عشق هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار میگذارند و اهمیت مرا درک نمیکنند انها حتی فراموش میکنند به نزدیکان خود عشق بورزند ( و بیدرنگ از سوختن ایستاد )

در همین لحظه کودکی وارد اتاق شد چشمش به شمع های خاموش اقتاد و گفت چرا میسوزید مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید و ناگهان به گریستن افتاد با گریه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت نگران نباشید تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد من امید هستم کودک با چشمانی که از شادی میدرخشید شمع امید را در دست گرفت  و

 دوستی . ایمان .عشق را شعله ور ساخت .

شمع امید زندگی شما دوستان عزیز و گلم هرگز خاموش نگردد تا همیشه سرشار از دوستی. عشق . ایمان باشید

 

چهارشنبه هشتم تیر 1390 | 19:22 | مهرزاد |
گذشت زمان بر آن که منتظر میماند بسیار کند

بر آن که می هراسد بسیار تند

بر آن که زانوی غم در بغل میگیرد بسیار طولانی

بر آن که به سرخوشی می گذراند بسیار کوتاه

آما بر آنکه عشق می ورزد زمان را آغاز و پایانی نیست 

                                                               ( ویلیام شکسپیر )

 ۲تا ضرب المثل :

به همه عشق بورز  . به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچکس بدی نکن  ( شکسپیر )

کسی که خوب فکر میکند لازم نیست زیاد فکر کند.

 

چهارشنبه هشتم تیر 1390 | 19:6 | مهرزاد |

سوالی درعین سادگی ولی سخت 

 لطفا جواب بدید

سوال : 

 

علم بهتر است یا ثروت  ؟

جواب : علم بهتر است چون از تو نگهبانی میکند اما تو باید از ثروت نگهبانی کنی

 

دوشنبه ششم تیر 1390 | 12:58 | مهرزاد |

بخون تا ته ضرر نمیکنی

«تقديم به تمامی  دوستان  محترم»

"دو فنجان قهوه"

استاد مقابل کلاس ايستاد, در حالی که يک ظرف شيشه ای بزرگ توخالی در دستش بود. وقتی کلاس شروع شد, شيشه را روی ميز گذاشت و آن را با چند توپ گلف پر کرد. بعد از شاگردانش پرسيد : آيا اين ظرف پر است؟ همه تأييد کردند. سپس استاد ظرفی از سنگريزه برداشت و آنها را داخل همان شيشه ريخت. شيشه را به آرامی تکان داد تا سنگريزه ها جاهای خالی بين توپ های گلف را پر کردند. بعد از آنها پرسيد : آيا اين ظرف پر است؟ و همه باز هم تأييد کردند.

بعد ظرفی از ماسه برداشت و آن را داخل همان شيشه خالی کرد. باز ماسه جاهای خالی را پر کرد. يک بار ديگر پرسيد : آيا ظرف پر است؟ دانشجويان يک صدا گفتند بله. بعد استاد دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روی همه محتويات داخل شيشه خالی کرد و گفت باز هم جاهای خالی بين ماسه ها را پر می کنم!

همه دانشجويان خنديدند, استاد گفت : من خواستم اين حقيقت را برايتان بگويم که اين شيشه نمايی از زندگی شماست. توپ های گلف مهمترين چيزها در زندگی شما هستند. خدا, خانواده تان, فرزندانتان, سلامت تان و دوستانتان, چيزهايی هستند که اگر همه چيزهای ديگر از بين برود ولی اين ها بمانند, باز زندگی تان پابرجا خواهد ماند. سنگريزه ها, بقيه چيزهای قابل اهميت هستند, مثل کارتان, خانه, ماشين و ... و مسائل ساده تر.

استاد ادامه داد : اگر اول ماسه ها را در ظرف بريزيد, ديگر جايی برای سنگريزه ها و توپ های گلف باقی نمی ماند. در زندگی هم همينطور است. اگر همه زمان و انرژی تان را روی چيزهای ساده و پيش پا افتاده صرف کنيد, ديگر جايی و زمانی برای مسائل مهم و اساسی زندگی باقی نمی ماند. بنابراين به چيزهايی که برای شاد بودنتان اهميت دارد, بيشتر توجه کنيد. با بچه هايتان بازی کنيد, زمانی را برای معاينات پزشکی بگذاريد, هميشه وقت برای تميز کردن خانه و تعمير خرابی ها هست. اول مواظب توپ های گلف باشيد. بقيه چيزها همان ماسه ها هستند که بالاخره جايی برای آنها پيدا می شود. يکی از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد : پس دو فنجان قهوه چه معنايی داشتند؟ استاد لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسيدی! اين فقط برای اين بود که به شما نشان بدهم مهم نيست زندگی تان چقدر شلوغ و پرمشغله است, بلکه هميشه زمانی برای خوردن دو فنجان قهوه با يک دوست پيدا می شود!                                                                                                            
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 | 14:35 | مهرزاد |

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد

ده ها رنگين کمان

در دهان ما نطفه ميبست

و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود


اگر عشق، ارتفاع داشت

من زمين را در زير پاي خود داشتم

و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي

آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها

به تمسخر ميگرفتي


اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت

عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند

 

سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 | 14:33 | مهرزاد |
آهنگ خیلی قشنگ لیلا فروهر حتما دانلود کنید ضرر نمیکنید

برای دانلود اینجا کلیک کنید

 

http://s1.picofile.com/file/6338486916/MANOTOCLUB_COM_04.jpg

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | 12:50 | مهرزاد |
سلام به دوستان عزیز

من بعد از ۳ سال سر زدم به وبم اگه به تاریخ اخرین مطلب توجه کنید متوجه میشید /

حالا قصد دارم سر وسامونی بهش بدم 

 هر اهنگ و عکس مطلبی بخواهید تو وب قرار میدم

و از دوستانی که تمایل برای تبادل لینک دارن دعوت میکنم  

پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 | 21:9 | مهرزاد |

     به پایان آمد این وبلاگ

                              حکایت همچنان باقیست

 

 سلام  من مهرزاد علایی از اصفهان

 لطفا به نوشته هاي پيشين سر بزنيد

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | 19:31 | مهرزاد |

 

 

 

اینم مال تو که ....

 

 

 

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | 19:30 | مهرزاد |
 

Click here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteباورم کنClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteآمدم تا عاشقانه در کنار تو بمان تا برای تو بمیرم مهربان منClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteآمدم ای نازنینم  تا به جبران گذشته سر زپایت بر نگیرم هم زبان منClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteآمدم تا آنکه باشم تکیه گاه خسته گی هات ای گل نیلوفر منClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteتا سحرگاهان بپیچد عطرگرم بازوانت در حریم بستر من مهربان منClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteدر دو چشم من نگاه کن تو من و از من جدا کن با محبت آشنا کنClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteترک آن افسانه ها کن مهربانی را صدا کن این تو و من را رها کنClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteنازنینم تو مرا از نو بنا کن بر دو چشمان تو سوگند در تمام ملک هستی Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteاولین عشقم تو بودی آخرین عشقم تو هستیClick here to visit the Emoticons Mail site

سر زدی همچون ستاره در شب تنهایی من

Click here to visit the Emoticons Mail siteهمچو باران بهاری نم کشیدی روزگاری در حریم شوره زاریClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteدر قلب سردم زد جوانه گلهای خود روی ترانهClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteشیرینترین افسانه ها پر شد ز ما در خانه ها قصه های عاشقانهClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteمیماند از ما این ترانه روی لبها جاودانهClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteدر قحطی عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه بعد ما در این زمانهClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteآمدم تا عاشقانه در کنار تو بمان تا برای تو بمیرم مهربان منClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteآمدم ای نازنینم  تا به جبران گذشته سر زپایت بر نگیرم هم زبان منClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site Click here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail siteClick here to visit the Emoticons Mail site

کاش این فاصله نبود

ترانه ستار

دوست دارم

 

به تو که فکر می کنم
 
از همیشه بهترم
 
 
تقدیم به بهترینم
 
 تنها تو بدانی کافی است
 
 
 
   اگه حتی بین ما             فاصله یک نفسه          نفس منو بگیر
     برای یکی شدن             اگه مرگ من بسه         نفس منو بگیر
 
 
من حرف هایم را نخاهم گفت
تا تمام نبودن هایم ساده باشند
و تو در بتن من ( بت من ) خواهی شکفت
و تو در من خواهی رویید
من سراسر جنجالم
اما برای تو
نه
 
****
 
اگه  سبزم اگه جنگل
اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام 
مث بودا اگه پاک
اگه نوری به صلیب ام
اگه گنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم    
 
پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مث معبد
اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قایق
واسه قایق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام
اگه شهری بی حصارم
واسه آرش تیر آخر
واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم     
 
پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام
توی تابستون دست های تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
اگه کوه ام پیش تو قد یه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام
پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن
 
اگه تلخی مث نفرین
اگه تندی مث رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مث آب
اگه ترسی اگه وحشت
مث مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم 
    
پیش تو راضی به مرگم
 
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | 19:12 | مهرزاد |
 

گریه

فرار می کند.

و آن سو من

غربت میان ما

هزار سال فاصله شد.

می دوم

دور می شوم

گم می شوم.

سرگردان

اشک، دیگر پناهم نیست.

سجاده، خشک

آسمان، ساکت

دانه های تسبیح، عقیم

 

                 وای سا دنیا من می خوام پیادشم

                         (حّله)

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 | 19:2 | مهرزاد |
یک روز معمولی  

نمک این دوران خوش دانشجویی فقط به بی پولیشه!

وقتی دو سه نفری خودمونو می تکونیم و روی هم دویست تومان جمع نمیشه برا خودمون کِیف میکنیم. همش یه طرف این تخفیفای جیگری که راه به راه بهمون میدن طرف دیگه.  از کافی نت و کتابفروشی بگیر تا ترمینال و خرید بلیط اوتوبوس بین شهری!!!

چند روز پیشا که طبق معمول حوصله ی درس و کلاس رو نداشتیم، از شانس خوبمون خبر رسید که استاد جان جان تشریف نیاوردند و کلاس تشکیل نمیشه! و از اونجایی که سیستم خودم متعلق به هشت سال پیشه و سرعت انتقال اطلاعاتش با سرعت حرکت مذاب روی کوه آتشفشان فرقی نداره با دریا تصمیم گرفتیم که به جای خونه رفتن از سیستم های کافی نت دانشگاه استفاده کنیم.

من که از پول مرخص بودم، و بدون اینکه دریا بدونه به حسابش نشستم پشت یکی از سیستم ها. یک ساعتی گذشت و بنده غرق خوندن وبلاگای دوستام بودم که دریا با تعجب پرسید :تو پول داری با خیال راحت نشستی پشت سیستم؟؟؟ (آخه از محتویات کیف هم خبر داریم) در حالی که حتی روم رو از مانیتور بلند نکردم که نگاش کنم با پررویی تمام گفتم :نه!فعلآ پول ندارم. به حساب تو نشستم. چند ثانیه ای گذشت و دیدم صدا از دریا بلند نمیشه و متعجب بودم از اینکه دیر اعتراض کرده؛ همین که روم رو به سمتش چرخوندم، چشتون روز بد نبینه، رنگش عین گچ دیوار سفید شده بود و داشت پَس می افتاد!!! با ترس آمیخته به گریه گفت: خُب منم ندارم! همش سیصد تومانه که پول تاکسی برگشته!!دو تایی کوبیدیم تو سرمون. کارد میزدی خونم در نمیومد  با قیافه ی حق به جانب. نگاه خشمناکی به دریا انداختم و گفتم: بله دیگه، گنده گو*ی هایی که ما می کنیم این بدبختی ها رو هم داره. مجبور بودیم بریم رستوران غذا بخوریم؟ توی همین سِلف خراب شده ی دانشگاه یه چیزی کوفت می کردیم دیگه...

 دست به دامن خدا و پیغمبر شده بودیم که پولش کم شه تا اینکه دریا عزمش رو جزم کرد و با شهامت پرسید : آقای بهروز چقدر میشه؟؟  

آقای بهروز  نگاهی عاقل اندر سفیه به من و دریا انداخت(احتمالآ تو دلش گفته باز این دوتا اومدن) و گفت چهارصد تومان.

میشه فردا پولش رو بیاریم؟

خواهش میکنم. اصلآ قابلتون رو نداره ...

دوتایی( پَت و مَت) از دانشگاه اومدیم بیرون و شروع کردیم زیر و رو کردن کیفامون. من پنجاه تومان تو کیفم بود) قابل توجه بچه مایه دارها: منظورم یه اسکناس پانصد ریالیه، نه یه تراول پنجاه هزار تومانی ) و دریا پانصد و بیست و پنج تومان. و هر دو شاد و سر خوش از اینکه دریا دویست و بیست و پنج تومان اندوخته داره. با دیدن اون همه پول بی اختیار دویدیم طرف یه کافی نت دیگه که سرعتش فوق العاده بود. بعد از چند دیقه که بلند شدیم در کمال ناباوری سیصد تومان رو پیشخون گذاشتیم و اومدیم بیرون.ساعت از هفت و نیم گذشته بود و هوا  تاریکِ تاریک شده بود. دریا می خواست تاکسی بگیره و بر گرده که من عینهو حاتم تاعی از کیفم همون پنجاه تومانی رو بیرون کشیدم و گفتم: دریا جون، اینو بگیر.به دردت میخوره. اونم از این همه دست و دل بازی من به وجد اومد و گفت: نه به خدا! پیشت باشه، پول من کافیه عزیزم. این مکالمه ده دیقه ای طول کشید. هر کدوممون خیلی جدی پول رو طرف اون یکی هل میداد و اصرار که تو نمیری باید پیش تو باشه!!!

هر بار که چشممون به پنجاه تومانی می افتاد و اصرارای جدی جدیمون، از شدت خنده کف زمین رو چنگ میزدیم...

حالا اگه توی کیف هر کدوممون صدهزار تومان پول بود این خنده ها رو داشتیم؟؟؟؟؟؟

پیوست: چهارشنبه سوری خوش گذشت؟!

مرا بخوان  

درخت را به نام برگ،

کوه را به نام سنگ،

بهار را به نام گل،

دل شکفته ی مرا به نام عشق،

عشق را به نام درد،

" مرا به نام کوچکم صدا بزن !"

 

 

 

                نام تو همیشه مرا مست می کند،

                بهتر از تمام شعر های ناب

                نام تو اگرچه بهترین سرود زندگیست

                من تو را به خلوت خدایی خیال خود

                 بهترینِ بهترینِ من خطاب میکنم

                 <<بهترین بهترین من، خوبِ خوبِ نازنین من>>

 

 

 

                                                                                   فریدون مشیری...

پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 | 18:55 | مهرزاد |
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 | 16:37 | مهرزاد |
3
 

 

 

عکس دختر تهرونی  

ادامه مطلب


ادامه مطلب
یکشنبه ششم اسفند 1385 | 17:26 | مهرزاد |
8
 

 

 

 

دختر تهرونی  

ادامه مطلب


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 | 17:19 | مهرزاد |
دوشنبه نهم بهمن 1385 | 12:5 | مهرزاد |

توباشي
دلم خواهد همه سوزم تو باشي
وفا دارم شب و روزم تــــو باشي
دلم خواهد اگر ياري گزينــم
كه با او دل به دل دوزم تو باشي

 

  • به روي گونه تابيدي و رفتي **** مرا با عشق سنجيدي و رفتي
  •  
  • تمام هستي ام نيلوفري بود ****** تو هستي ِ مرا چيدي و رفتي
  •  
  • شبي از عشق تو با پونه گفتم **** دل او هم براي قصه ام سوخت
  •  
  • غم انگيز است؛ تو تنهايي ام را *** به چشم خويش فهميدي و رفتي
  •  
  • غروب كوچه هاي بي قراري ** حضور روشني را از تو مي خواست
  •  
  • تو يه عان آمدي اين روشني را ** به روي كوچه پاشيدي و رفتي ...
  • پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 | 16:28 | مهرزاد |
    درباره وبلاگ

    لينک دوستان
    امکانات وب