|
ایستگاه دختر و پسر شرقی
یاور همیشه مومن
شهید چون هفته دفاع مقدس یه پست گذاستم بنام شهدا که هرچی داریم از غیرت و مردونگی شهدا داریم تعدا زیادی وجد دارند که: عکس شهدا را می بینند اما عکس شهدا عمل می کنند یه خلاصه از شهید حسین فهمیده گذاشتم که بیشتر به خودمون بیایم چون تعداد زیادی بزرگتر یا کوچیگتر یا همسال حسین فهمیده هستن که تو این دوران زندگی میکنند براحتی اما.......
رهبرما آن طفل سیزده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم ما بزرگ تر است، با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید." ( امام خمینی ) نحوه شهادتدر جریان حمله به خرمشهر، حسین می بیند که تانکهای عراقی به سمت رزمندگان اسلام هجوم آورده و درصدد محاصره و قتل عام آن ها هستند. او در حالی که چند عدد نارنجک به کمرش بسته و تعدادی را در دستش گرفته بود به طرف تانک ها حرکت می کند. تیری به پای او می خورد و مجروح می شود. بدون هیچ تردید از لابلای تیرها، خود را به تانک پیشرو رسانیده و با نارنجک، تانک را منفجر می کند و خود نیز تکه تکه می شود. پس از انفجار، نیروهای دشمن گمان می کنند که حمله ای صورت گرفته، روحیه خود را می بازند و به سرعت تانکها را رها کرده، فرار می کند. در نتیجه محاصره شکسته می شود و پس از مدتی نیروهای کمکی سرمی رسند. برای شادی شهدای عزیز هرکس این آپ میخونه یه فاتحه بحونه دوشنبه چهارم مهر 1390 | 20:28 | مهرزاد |
پشه ها زمستون کجا میرن ؟؟؟
جواب : پشه ها تو فصل گرما تا میتونن زادو ولد میکنن تا یه لشکر مجهز درست کنن بعد زمستون که میرسه همشون باهم میمیرن . هوا که گرم میشه این لشکرشون می ریزن بیرون می افتن به جون ما ممنون که جواب داید به سوالم شنبه نوزدهم شهریور 1390 | 14:5 | مهرزاد |
حکایت
روزی یه نفر با عجله میرفت تا به نماز برسه اما وقتی رسید شیخ گفت دیر رسیدی تمام شد
مرد گفت " آه "
شیخ گفت من راضی هستم این آهی را که کشیدی به من بدهی من تمام نمازم را به تو میدهم
"" گاهی وقتا پشت به آه گفتن خیلی چیزا و حرفا هست که فقظ خودت میدونی "" سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 11:26 | مهرزاد |
"""محبت حکایت یخ فروشی هست
که ازش پرسیدن فروختی
گفت:
نخریدن تموم شد
جمعه بیست و یکم مرداد 1390 | 22:31 | مهرزاد |
بخونید و عمیق فکر کنید:
۴ چیز هست که نمی توان آنها را بازگرداند :
سنگ ............... پس از رها شدن
حرف ............... پس از گفتن
موقعیت ............ پس از پایان یافتن
زمان ............... پس از گذشتن
من با زمان قرارهمزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند نه من از او فرار کنم بالاخره روزی به هم خواهیم رسید.
( ماریو لاگو)
وقتی این همه اشتباهات جدید وجود دارد که می توان مرتکب شد چرا باید همان قدیمی ها را تکرار کرد. ( راسل) شنبه یکم مرداد 1390 | 19:39 | مهرزاد |
بزرگترین مرد وصيت نامه داريوش كبير اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد . افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند . امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد . بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند. سه شنبه چهاردهم تیر 1390 | 19:40 | مهرزاد |
بخونید قصه رو وقتی نمیگیره
قصه 4 شمع چهار شمع به آرامی می سوختند و با هم گفتگو میکردنند محیط به قدری ارام بود که گفتگو شمع ها شنیده میشد اولین شمع میگفت من دوستی هستم اما هیچکس نمی تواند مرا شعله ور نگه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد ( شمع دوستی کم نور و کم نورتر شد وخاموش گشت ) شمع دوم گفت من ایمان هستم اما اغلب سست می گردم و خیلی پایدار نیستم (در همین حین نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد ) شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد من عشق هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار میگذارند و اهمیت مرا درک نمیکنند انها حتی فراموش میکنند به نزدیکان خود عشق بورزند ( و بیدرنگ از سوختن ایستاد ) در همین لحظه کودکی وارد اتاق شد چشمش به شمع های خاموش اقتاد و گفت چرا میسوزید مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید و ناگهان به گریستن افتاد با گریه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت نگران نباشید تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع های دیگر را روشن خواهم کرد من امید هستم کودک با چشمانی که از شادی میدرخشید شمع امید را در دست گرفت و دوستی . ایمان .عشق را شعله ور ساخت . شمع امید زندگی شما دوستان عزیز و گلم هرگز خاموش نگردد تا همیشه سرشار از دوستی. عشق . ایمان باشید
چهارشنبه هشتم تیر 1390 | 19:22 | مهرزاد |
گذشت زمان بر آن که منتظر میماند بسیار کند
بر آن که می هراسد بسیار تند بر آن که زانوی غم در بغل میگیرد بسیار طولانی بر آن که به سرخوشی می گذراند بسیار کوتاه آما بر آنکه عشق می ورزد زمان را آغاز و پایانی نیست ( ویلیام شکسپیر ) ۲تا ضرب المثل : به همه عشق بورز . به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچکس بدی نکن ( شکسپیر ) کسی که خوب فکر میکند لازم نیست زیاد فکر کند.
چهارشنبه هشتم تیر 1390 | 19:6 | مهرزاد |
سوالی درعین سادگی ولی سخت لطفا جواب بدید سوال :
علم بهتر است یا ثروت ؟ جواب : علم بهتر است چون از تو نگهبانی میکند اما تو باید از ثروت نگهبانی کنی
دوشنبه ششم تیر 1390 | 12:58 | مهرزاد |
بخون تا ته ضرر نمیکنی «تقديم به تمامی دوستان محترم» "دو فنجان قهوه" استاد مقابل کلاس ايستاد, در حالی که يک ظرف شيشه ای بزرگ توخالی در دستش بود. وقتی کلاس شروع شد, شيشه را روی ميز گذاشت و آن را با چند توپ گلف پر کرد. بعد از شاگردانش پرسيد : آيا اين ظرف پر است؟ همه تأييد کردند. سپس استاد ظرفی از سنگريزه برداشت و آنها را داخل همان شيشه ريخت. شيشه را به آرامی تکان داد تا سنگريزه ها جاهای خالی بين توپ های گلف را پر کردند. بعد از آنها پرسيد : آيا اين ظرف پر است؟ و همه باز هم تأييد کردند. بعد ظرفی از ماسه برداشت و آن را داخل همان شيشه خالی کرد. باز ماسه جاهای خالی را پر کرد. يک بار ديگر پرسيد : آيا ظرف پر است؟ دانشجويان يک صدا گفتند بله. بعد استاد دو فنجان پر از قهوه از زير ميز برداشت و روی همه محتويات داخل شيشه خالی کرد و گفت باز هم جاهای خالی بين ماسه ها را پر می کنم! همه دانشجويان خنديدند, استاد گفت : من خواستم اين حقيقت را برايتان بگويم که اين شيشه نمايی از زندگی شماست. توپ های گلف مهمترين چيزها در زندگی شما هستند. خدا, خانواده تان, فرزندانتان, سلامت تان و دوستانتان, چيزهايی هستند که اگر همه چيزهای ديگر از بين برود ولی اين ها بمانند, باز زندگی تان پابرجا خواهد ماند. سنگريزه ها, بقيه چيزهای قابل اهميت هستند, مثل کارتان, خانه, ماشين و ... و مسائل ساده تر. استاد ادامه داد : اگر اول ماسه ها را در ظرف بريزيد, ديگر جايی برای سنگريزه ها و توپ های گلف باقی نمی ماند. در زندگی هم همينطور است. اگر همه زمان و انرژی تان را روی چيزهای ساده و پيش پا افتاده صرف کنيد, ديگر جايی و زمانی برای مسائل مهم و اساسی زندگی باقی نمی ماند. بنابراين به چيزهايی که برای شاد بودنتان اهميت دارد, بيشتر توجه کنيد. با بچه هايتان بازی کنيد, زمانی را برای معاينات پزشکی بگذاريد, هميشه وقت برای تميز کردن خانه و تعمير خرابی ها هست. اول مواظب توپ های گلف باشيد. بقيه چيزها همان ماسه ها هستند که بالاخره جايی برای آنها پيدا می شود. يکی از دانشجويان دستش را بلند کرد و پرسيد : پس دو فنجان قهوه چه معنايی داشتند؟ استاد لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسيدی! اين فقط برای اين بود که به شما نشان بدهم مهم نيست زندگی تان چقدر شلوغ و پرمشغله است, بلکه هميشه زمانی برای خوردن دو فنجان قهوه با يک دوست پيدا می شود!سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 | 14:35 | مهرزاد |
اگر دروغ رنگ داشت
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 | 14:33 | مهرزاد |
چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | 12:50 | مهرزاد |
سلام به دوستان عزیز
من بعد از ۳ سال سر زدم به وبم اگه به تاریخ اخرین مطلب توجه کنید متوجه میشید / حالا قصد دارم سر وسامونی بهش بدم هر اهنگ و عکس مطلبی بخواهید تو وب قرار میدم و از دوستانی که تمایل برای تبادل لینک دارن دعوت میکنم پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 | 21:9 | مهرزاد |
به پایان آمد این وبلاگ حکایت همچنان باقیست
سلام من مهرزاد علایی از اصفهان لطفا به نوشته هاي پيشين سر بزنيد دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | 19:31 | مهرزاد |
اینم مال تو که ....
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | 19:30 | مهرزاد |
سر زدی همچون ستاره در شب تنهایی من
کاش این فاصله نبود ترانه ستار
به تو که فکر می کنم
از همیشه بهترم
تقدیم به بهترینم
تنها تو بدانی کافی است
اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس منو بگیر
برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگیر
من حرف هایم را نخاهم گفت
تا تمام نبودن هایم ساده باشند
و تو در بتن من ( بت من ) خواهی شکفت
و تو در من خواهی رویید
من سراسر جنجالم
اما برای تو
نه
****
اگه سبزم اگه جنگل
اگه ماهی اگه دریا
اگه اسمم همه جا هست
روی لب ها تو کتاب ها
اگه رودم رود گنگ ام
مث بودا اگه پاک
اگه نوری به صلیب ام
اگه گنجی زیر خاک
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه پاکم مث معبد
اگه عاشق مث هندو
مث بندر واسه قایق
واسه قایق مث پارو
اگه عکس چهل ستون ام
اگه شهری بی حصارم
واسه آرش تیر آخر
واسه جاده یه سوار
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
اگه قیمتی ترین سنگ زمین ام
توی تابستون دست های تو برفم
اگه حرفای قشنگ هر کتابم
برای اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سیلم پیش تو قد یه قطره
اگه کوه ام پیش تو قد یه سوزن
اگه تن پوش بلند هر درخت ام
پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن
اگه تلخی مث نفرین
اگه تندی مث رگبار
اگه زخمی زخم کهنه
بغض یک در رو به دیوار
اگه جام شوکرانی
تو عزیزی مث آب
اگه ترسی اگه وحشت
مث مردن توی خواب
واسه تو قد یه برگم
پیش تو راضی به مرگم
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | 19:12 | مهرزاد |
گریه فرار می کند. و آن سو من غربت میان ما هزار سال فاصله شد. می دوم دور می شوم گم می شوم. سرگردان اشک، دیگر پناهم نیست. سجاده، خشک آسمان، ساکت دانه های تسبیح، عقیم
وای سا دنیا من می خوام پیادشم (حّله) پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 | 19:2 | مهرزاد |
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 | 18:55 | مهرزاد |
آلبوم زیبای منصور به نام(beautiful)
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 | 16:37 | مهرزاد |
یکشنبه ششم اسفند 1385 | 17:26 | مهرزاد |
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 | 17:19 | مهرزاد |
دوشنبه نهم بهمن 1385 | 12:5 | مهرزاد |
![]()
به روي گونه تابيدي و رفتي **** مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود ****** تو هستي ِ مرا چيدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم **** دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيز است؛ تو تنهايي ام را *** به چشم خويش فهميدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري ** حضور روشني را از تو مي خواست
تو يه عان آمدي اين روشني را ** به روي كوچه پاشيدي و رفتي ...
![]() ![]() ![]() ![]() پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 | 16:28 | مهرزاد |
|
|||||
| .: طراحي قالب وبلاگ : نايت اسکين :. | |||||